|
|
|
|
|
منتظر نظرات خوب شما دوستان هستم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:17 توسط رضایت
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:45 توسط رضایت
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر رفتگر خیابان هستید ، طوری خیابان را جارو کنید که گوئی میکل آنژ نقاشی میکند با بتهوون موسیقی می سازد یا شکسپیر شعر می گوید. چنان خیابان را جارو کنید که مالکین آسمان و زمین با دیدن آن ، درنگ کرده و بگویند: (( این کار ، کار رفتگر ارزشمندی بوده که کارش را با عشق و علاقه و خیلی خوب انجام می داده است )) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:12 توسط رضایت
|
|
||
|
|
|
|
|
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت
داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و
ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:3 توسط رضایت
|
|
||
|
|
|
|
|
نیروی انسانی ماهر جزء دارائیهای نامشهود واحد تجاری محسوب می گردد و ...........
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:21 توسط رضایت
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:21 توسط رضایت
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی سیاه است گویی سیاه همان مشکی است وآیا زندگی ؟!؟!؟.................... آری زندگی مشکی است. مشکی رنگ عشق است و زندگی با همه سیاهی هایش سرشار
از عشق است. (((( و این استواری شاید ،....................... از رنگ
زندگی است.)))) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:51 توسط رضایت
|
|
||
|
|
|
|
|
من کورش کبیرفرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیائی به
خاک بسپارند تا استخوانهایم خاک زراعت ایران باشد.................. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:26 توسط رضایت
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی به آملا گفتند: وسط زمین کجاست؟؟؟؟؟؟ گفت: همین جا که من وایسادم !!!!! با تعجب گفتند: چطور ثابت میکنی؟؟؟؟ آملا گفت: اگه شک دارید و باور نمی کنید خودتون متـــــــــر کنید؟ از همه این حرفها بگذیریم ، اگه شما متر کردید به ما هم بگید؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:35 توسط رضایت
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا مهر سـيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد قضاي آسمــان است ايــــن و ديگرگــون نخواهـــد شد رقيب آزارهــا فرمــود و جــاي آشــتي نگذاشت مگـــــــر آه سحرخيـــزان سوي گـــــــردون نخواهد شد مـــرا روز ازل کاري بـجز رنــــــــدي نفرمودند هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد خدا را محتسب ما را به فريــاد دف و ني بخش که ســاز شــرع از اين افسانه بيقانـــون نخواهد شد مجال من همين باشد که پنهان عشق او ورزم کنار و بوس و آغوشش چـه گويم چـــون نخواهد شد شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقــي دلا کي به شــــود کارت اگــــر اکنــــــون نخواهد شد مشوي اي ديده نقش غم ز لوح سينه حافظ که زخم تيغ دلــدار است و رنگ خــــون نخواهد شد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 7:28 توسط رضایت
|
|
||